جولای 3, 2007
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ی ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت هستی. با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. به همین دلیل کلاغ خود را دوست نداشت و بودنش را.
از کائنات گله داشت و فکر می کرد در دایره قسمت، نازیبایی ها تنها سهم اوست و در نظام هستی عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود.
کلاغ غمگینانه گفت: «کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند».
خدا گفت: «صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را نمی شنود، در حالی که فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم بخوان، فرشته ها منتظرند». و کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت: «بخوان! این منم که دوستت دارم، سیاهیت را و خواندنت را».
و کلاغ خواند و این بار عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.
اینها اینجا قرار دادم تا دیگران هم ازش رو ببرند و گرنه منو نوشتن
3 دیدگاه |
دستهبندی نشده |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط noori
سپتامبر 30, 2006
این داستان مربوط است به
سالها پيش وقتی که من،
سال سوم یا دوم دبيرستان بودم.
من از بچه گي سوال زياد ميپرسيدم
و عادت به پرسش بي جا و بي موقع و نامربوط، و بيش از حد داشتم.
و اين عادت پسنديده همیشه با من بود
تا اينکه رسيديم به بخش اول این خاطره یعنی وقتی که من سال دوم یا سوم دبیرستان
بودم.
که مانند گذشته سوالات نپرسيده فراوراني داشتم
که مرتب و بدون رعايت مکان و زمان مناسب (البته از ديد سايرين)،
اونها رو مطرح ميکردم. تا اينکه يه روز
معلم فيزيک که خيلي با هم رفيق شده بوديم
از دست من شاکي شد
بد جوري شاکي شد
و از من خواست که ديگه سوالي نپرسم
بهم بر خورد
خيلي ناراحت شدم.
با خودم به فکر فرو رفتم چرا سوالات من بایدد بی جواب بمونه؟
چرا من هم باید مثل سایرین ساکت بنشینم و فقط ببینم چی گفته میشه؟
نه من اینکاره نبودم من میپرسیدم تا به جواب برسم.
فرداي اون روز مثل هميشهصبح اول وقت از خونه زدم بیرون،
من محیط مدرسه رو خیلی دوست داشتم برای همین همیشه یه ساعت زودتر وارد حیاط میشدم.
وارد دبيرستان شدم
از اونجايي که من دچار بيماري بيش فعالي بودم.
تقرببا نود درصد بچه ها منو ميشناختن.
و با من يه سلام و عليکي داشتن.
يکي يکي ميومدن جلو سلام ميکردن ودست ميدادن
منم بهشون دست ميدادم و در جواب فقط سري ميتکاندم.
اوايل اين رفتار من چندان جلب توجه نکرد.
فکر کردن بازم دارم یه بازی در میارم، ومیخوام بذارمشون سر کار.
زنگ به صدا در آمد و همه به صف ایستادیم.
بعد از ربع ساعت مراسم صبحگاه به پایان رسید و ما یکی یکی وارد کلاسهامون شدیم.
معمولا معلمها هم یک ربع بعد وارد میومدن تو این یه ربع همهمه زیادی ایجاد میشد.
ولی اینبار تقریبا سکوتی بر فضای کلاس حاکم بود.
یه چیزی غیر عادی به نظر میرسید.
معمولا منشا همه سروصداها یه جورایی من بودم.
یه موضوع ایجاد میکردم و بچه ها رو وادار میکردم که نظر بدن.و به این ترتیب بحث
شروع میشد.
ولی اینبار موضوعی نبود که بچه ها وارد بحث بشن.
چند دقیقه گذشت کم کم بچه ها متوجه غیر عادی بودن جو شدن، و یه جورایی به من مشکوک
شدن.
سعی میکردن با من صحبت کنند، ولی جوابهای من تنها ایما اشاره بود همین.
کسی نتونست منو به حرف بیاره و با خودشون گفتند آره بازم یه برنامه جدید داره که
بالاخره رو میکنه.
معلم وارد کلاس شد ساعت اول شیمی داشتیم.
معلم شروع به درس دادن کرد. هر از چندگاهی منتظر بود تا ببینه من چی میگم یا
چی میپرسم ولی من فقط زل زده بودم به تخته و نگاه میکردم
مثل بچه های دیگه، مثل گوسفندهایی که دنبال همدیگر رو میگیرن و بی هدف به هر جایی
میرن.
(این خبر رو تو پرانتز بهتون بگم جالبه، چند وقت پیش تو یکی ازمناطق ترکیه چوپانی
مشغول چراندن گوسفنداش بود که ناگهان یکی از گوسفندان از دور خرس میبینه بعد هم از
ترس نمیدونسته چیکار کنه پا به فرار میذاره،بی هدف فرار میکنه و به سمت یه پرتگاه
میره که ارتفاع اون تقریبا چهارصد متر بود، بعد هم سقوط آزاد گوسفندهای دیگه هم طبق
عادت شروع میکنند به دویدن به دنبال اون اولیه و یکی یکی سقوط آزاد رو تجربه میکنند
واز ارتفاع چهارصد متری میپرند و…)
بر گردیم سر خاطره ام، بعد از چند دقیقه معلم متوجه مشکوک بودن من شد، برای اینکه
مطمئن بشه سعی کرد با من احوال پرسی کنه تا ببینه من چه جوابی میدم و بعدش بگه چرا
امروز گرفته ای.
ولی که همه چیز برام روشن بود و همه چیز رو براحتی قبل از وقوعش حدس میزدم، جوابی
ندادم.
معلم بیشتر مشکوک شد و من رو برد پای تخته و شروع به سوال پرسیدن کرد تا لااقل
بخاطر اینکه نمره صفر نگیرم حرفی بزنم.
ولی من حیله جدیدی اندیشیدم و جوابها رو مینوشتم.هر سوالی رو کتبی جواب میدادم.
زنگ تفریح شد، به سرعت همه جمعیت چند صد نفری دبیرستان متوجه ماجرا شدند.
و برای اینکه از نزدیک ببینند چه خبره به هر روشی که بود از من سوالی میپرسیدن یا
حال و احوال میکردند تا من حرفی بزنم.
خوب من هم جواب همه را با اشاره و یا بصورت نوشتاری میدادم.
زنگ بعدی با معلم بعدی همین طور برخورد کردم.
به هر حال روز اول گذشت همه میگفتند که این یه کاسه ای زیر نیم کاسه داره، فردا
خودش درست میشه.
فردای اون روز شد، ولی اینبار همه نگاه ها و حواسها به من متوجه بود.
همه میخواستن بدوننن آیا این بازی همچنان ادامه داره یا نه.
ولی این قضیه اگر چه از نظر سایرین فقط یه بازی بود ولی از نظر من خیلی جدی بود.
ساعت اول و دوم فیزیک داشتیم، معلم فیزیک یه چیزایی شنیده بود،
اما باور نکرده بود من بتونم دست از سوال کردن بردارم.
اول سعی کرد نسبت به من بی توجهی کنه و بگه از نظر من اتفاق خاصی نیافتاده.
ولی کم کم فهمید که این تو بمیری از اون تو بیمیریا نیست.
اینبار قضیه جدیه، متوجه شد که جو کلاس بهم خورده.
فهمیده بود که بدون من کلاسش هیچ صفایی نداره،
و بیشتر شبیه مجموعه ای از احشام مشغول چرا هست تا یک کلاس فیزیک.
سعی کرد با من شوخی کنه تا شاید صدام در بیاد ولی من اراده محکمی داشتم(و البته
دارم)
و به این راحتیا دست بردار نبودم.
لام تا کام صحبت نمیکردم. با شوخی از من خواست صحبت کنم حرفی بزنم و سوالی بپرسم
ولی
من یکی به این راحتیا دست بردار نبودم.
بالاخره اون روز هم گذشت و فردای دیگری اومد.
من همون حسن سابق بودم و تغییری در موضع خودم ندادم.
بالاخره صداش به دفتر هم رسید اول ناظم و بعدمدیر از من خواهش کردند که یه چیزی بگم
.
اما من به این سادگی کوتاه بیا نبودم.
نهایتا مشاور مدرسه که سعی میکرد خودشو برخلاف واقعیت آدم مهربون و خوش اخلاقی نشون
بده
و مثلا تظاهر میکرد که بچه ها رو خیلی درک میکنه و با همه یه جورایی رفیقه
با من صحبت کرد ساعغتها بحث کرد و من جوابشو کتبی دادم.
هر تکنیک روانشناسی بلد بود به کار برد، ولی در من اثری نداشت.
یک هفته گذشت و من رویه ای رو که در پیش گرفته بودم ادامه دادم.
و بعد از یک هفته به میل خودم و با پایان یافتن
یک هفته مهلتی که در ذهنم در نظر گرفته بودم سکوتم رو شکستم.
ظرف دویا سه روز تلافی این یک هفته رو در آوردم
از اون به بعد کسی به سوال پرسیدن من گیر نمیداد.
همه به دقت به سوالام گوش میدادند و به دقت هم جواب میگرفتم.
بالاخره فهمیده بودن که همه صفای کلاسشان به وجود همچون منی میباشد.
و این درجواب دوستی است که قبلا گفته بود که من ضعیفم(البته ضعف جسمی شاید ولی…)
این نوعی مبارزه مسالمت آمیز برای اثبات حقانیت خودم
بود
اینها را نوشتم اگر هزاران سال دیگر که هنوز زبان فارسی پا برجا بود آیندگان بدانند که ما برای رسیدن به اهدافمان چه کار میکردیم.
8 دیدگاه |
نوشته های من |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط noori
سپتامبر 25, 2006
خاطرات هر شخص جزو اسرار او به شمار میرود،
شاید خیلی از شما برای خود دفتر خاطرات شخصی داشته باشید
و در آن خاطرات خوب و بد خود را ثبت میکنید.
خاطراتی که با هر بار خواندن آنها،
تمام تصاویر گذشته مقابل چشم شما نمایان میشوند.
اما ممکن است خیلی از این خاطرات
فرض کنید مردم تمام جهان بتوانن
خاطرات شما را بخوانند ودرباره آن نظر بدهند
و صحبت کنند، واز خواندن آن لذت ببرند
ممکن است برخی اتفاقت برای آنها
نیز رخ داده باشد، و با شما در میان بگذارند.
خاطرات برای همیشه در محیط وب و اینترنت باقی میمانند.
تصور کنید صد سال بعد جوانی مانند خودمان به وبلاگ شما سر بزند
مطالب شما را بخواند، نظرات دیگران را ببیند.
و حتی خودش نظری بدهد.
با نوشتن این مطالب ما تاریخ را خواهیم ساخت
آیندگان با خواندن این مطالب خواهند فهمید
که در زمان ما چه میگذشته، و ما چگونه میزیستیم،
و چگونه میاندیشیدیم، و چگونه با مسائل اطرافمان برخورد میکردیم
اینها را مینویسم تا میراثی باشد برای آیندگان.
دستنوشته های من برای آیندگان
9 دیدگاه |
نوشته های من |
پیوند پایدار
ارسال شده توسط noori