این داستان مربوط است به
سالها پيش وقتی که من،
سال سوم یا دوم دبيرستان بودم.
من از بچه گي سوال زياد ميپرسيدم
و عادت به پرسش بي جا و بي موقع و نامربوط، و بيش از حد داشتم.
و اين عادت پسنديده همیشه با من بود
تا اينکه رسيديم به بخش اول این خاطره یعنی وقتی که من سال دوم یا سوم دبیرستان
بودم.
که مانند گذشته سوالات نپرسيده فراوراني داشتم
که مرتب و بدون رعايت مکان و زمان مناسب (البته از ديد سايرين)،
اونها رو مطرح ميکردم. تا اينکه يه روز
معلم فيزيک که خيلي با هم رفيق شده بوديم
از دست من شاکي شد
بد جوري شاکي شد
و از من خواست که ديگه سوالي نپرسم
بهم بر خورد
خيلي ناراحت شدم.
با خودم به فکر فرو رفتم چرا سوالات من بایدد بی جواب بمونه؟
چرا من هم باید مثل سایرین ساکت بنشینم و فقط ببینم چی گفته میشه؟
نه من اینکاره نبودم من میپرسیدم تا به جواب برسم.
فرداي اون روز مثل هميشهصبح اول وقت از خونه زدم بیرون،
من محیط مدرسه رو خیلی دوست داشتم برای همین همیشه یه ساعت زودتر وارد حیاط میشدم.
وارد دبيرستان شدم
از اونجايي که من دچار بيماري بيش فعالي بودم.
تقرببا نود درصد بچه ها منو ميشناختن.
و با من يه سلام و عليکي داشتن.
يکي يکي ميومدن جلو سلام ميکردن ودست ميدادن
منم بهشون دست ميدادم و در جواب فقط سري ميتکاندم.
اوايل اين رفتار من چندان جلب توجه نکرد.
فکر کردن بازم دارم یه بازی در میارم، ومیخوام بذارمشون سر کار.
زنگ به صدا در آمد و همه به صف ایستادیم.
بعد از ربع ساعت مراسم صبحگاه به پایان رسید و ما یکی یکی وارد کلاسهامون شدیم.
معمولا معلمها هم یک ربع بعد وارد میومدن تو این یه ربع همهمه زیادی ایجاد میشد.
ولی اینبار تقریبا سکوتی بر فضای کلاس حاکم بود.
یه چیزی غیر عادی به نظر میرسید.
معمولا منشا همه سروصداها یه جورایی من بودم.
یه موضوع ایجاد میکردم و بچه ها رو وادار میکردم که نظر بدن.و به این ترتیب بحث
شروع میشد.
ولی اینبار موضوعی نبود که بچه ها وارد بحث بشن.
چند دقیقه گذشت کم کم بچه ها متوجه غیر عادی بودن جو شدن، و یه جورایی به من مشکوک
شدن.
سعی میکردن با من صحبت کنند، ولی جوابهای من تنها ایما اشاره بود همین.
کسی نتونست منو به حرف بیاره و با خودشون گفتند آره بازم یه برنامه جدید داره که
بالاخره رو میکنه.
معلم وارد کلاس شد ساعت اول شیمی داشتیم.
معلم شروع به درس دادن کرد. هر از چندگاهی منتظر بود تا ببینه من چی میگم یا
چی میپرسم ولی من فقط زل زده بودم به تخته و نگاه میکردم
مثل بچه های دیگه، مثل گوسفندهایی که دنبال همدیگر رو میگیرن و بی هدف به هر جایی
میرن.
(این خبر رو تو پرانتز بهتون بگم جالبه، چند وقت پیش تو یکی ازمناطق ترکیه چوپانی
مشغول چراندن گوسفنداش بود که ناگهان یکی از گوسفندان از دور خرس میبینه بعد هم از
ترس نمیدونسته چیکار کنه پا به فرار میذاره،بی هدف فرار میکنه و به سمت یه پرتگاه
میره که ارتفاع اون تقریبا چهارصد متر بود، بعد هم سقوط آزاد گوسفندهای دیگه هم طبق
عادت شروع میکنند به دویدن به دنبال اون اولیه و یکی یکی سقوط آزاد رو تجربه میکنند
واز ارتفاع چهارصد متری میپرند و…)
بر گردیم سر خاطره ام، بعد از چند دقیقه معلم متوجه مشکوک بودن من شد، برای اینکه
مطمئن بشه سعی کرد با من احوال پرسی کنه تا ببینه من چه جوابی میدم و بعدش بگه چرا
امروز گرفته ای.
ولی که همه چیز برام روشن بود و همه چیز رو براحتی قبل از وقوعش حدس میزدم، جوابی
ندادم.
معلم بیشتر مشکوک شد و من رو برد پای تخته و شروع به سوال پرسیدن کرد تا لااقل
بخاطر اینکه نمره صفر نگیرم حرفی بزنم.
ولی من حیله جدیدی اندیشیدم و جوابها رو مینوشتم.هر سوالی رو کتبی جواب میدادم.
زنگ تفریح شد، به سرعت همه جمعیت چند صد نفری دبیرستان متوجه ماجرا شدند.
و برای اینکه از نزدیک ببینند چه خبره به هر روشی که بود از من سوالی میپرسیدن یا
حال و احوال میکردند تا من حرفی بزنم.
خوب من هم جواب همه را با اشاره و یا بصورت نوشتاری میدادم.
زنگ بعدی با معلم بعدی همین طور برخورد کردم.
به هر حال روز اول گذشت همه میگفتند که این یه کاسه ای زیر نیم کاسه داره، فردا
خودش درست میشه.
فردای اون روز شد، ولی اینبار همه نگاه ها و حواسها به من متوجه بود.
همه میخواستن بدوننن آیا این بازی همچنان ادامه داره یا نه.
ولی این قضیه اگر چه از نظر سایرین فقط یه بازی بود ولی از نظر من خیلی جدی بود.
ساعت اول و دوم فیزیک داشتیم، معلم فیزیک یه چیزایی شنیده بود،
اما باور نکرده بود من بتونم دست از سوال کردن بردارم.
اول سعی کرد نسبت به من بی توجهی کنه و بگه از نظر من اتفاق خاصی نیافتاده.
ولی کم کم فهمید که این تو بمیری از اون تو بیمیریا نیست.
اینبار قضیه جدیه، متوجه شد که جو کلاس بهم خورده.
فهمیده بود که بدون من کلاسش هیچ صفایی نداره،
و بیشتر شبیه مجموعه ای از احشام مشغول چرا هست تا یک کلاس فیزیک.
سعی کرد با من شوخی کنه تا شاید صدام در بیاد ولی من اراده محکمی داشتم(و البته
دارم)
و به این راحتیا دست بردار نبودم.
لام تا کام صحبت نمیکردم. با شوخی از من خواست صحبت کنم حرفی بزنم و سوالی بپرسم
ولی
من یکی به این راحتیا دست بردار نبودم.
بالاخره اون روز هم گذشت و فردای دیگری اومد.
من همون حسن سابق بودم و تغییری در موضع خودم ندادم.
بالاخره صداش به دفتر هم رسید اول ناظم و بعدمدیر از من خواهش کردند که یه چیزی بگم
.
اما من به این سادگی کوتاه بیا نبودم.
نهایتا مشاور مدرسه که سعی میکرد خودشو برخلاف واقعیت آدم مهربون و خوش اخلاقی نشون
بده
و مثلا تظاهر میکرد که بچه ها رو خیلی درک میکنه و با همه یه جورایی رفیقه
با من صحبت کرد ساعغتها بحث کرد و من جوابشو کتبی دادم.
هر تکنیک روانشناسی بلد بود به کار برد، ولی در من اثری نداشت.
یک هفته گذشت و من رویه ای رو که در پیش گرفته بودم ادامه دادم.
و بعد از یک هفته به میل خودم و با پایان یافتن
یک هفته مهلتی که در ذهنم در نظر گرفته بودم سکوتم رو شکستم.
ظرف دویا سه روز تلافی این یک هفته رو در آوردم
از اون به بعد کسی به سوال پرسیدن من گیر نمیداد.
همه به دقت به سوالام گوش میدادند و به دقت هم جواب میگرفتم.
بالاخره فهمیده بودن که همه صفای کلاسشان به وجود همچون منی میباشد.
و این درجواب دوستی است که قبلا گفته بود که من ضعیفم(البته ضعف جسمی شاید ولی…)
این نوعی مبارزه مسالمت آمیز برای اثبات حقانیت خودم
بود
اینها را نوشتم اگر هزاران سال دیگر که هنوز زبان فارسی پا برجا بود آیندگان بدانند که ما برای رسیدن به اهدافمان چه کار میکردیم.
سپتامبر 30, 2006 در t 8:02 ب.ظ
سلام
جالب نوشتی ولی خیلی طولانی
یک چیز دیگه و اون اینکه من هم در دوران درس خوندم خیلی سوال و جواب می کردم.
ولی روزهایی هم کا ساکت بودم کسی تعجب نمی کرد . تو حتما خیلی دیگه مسئول(سوال کننده) بودی
موفق باشی
سپتامبر 30, 2006 در t 9:20 ب.ظ
اومده بودم فقط پاسخ کامنتیو که توی وبلاگم گذاشته بودین بدم ولی از اونجایی که عادت ندارم کامنت بیربط با موضوع وبلاگ بدم شدیداً وسوسه شدم متنتونو بخونم واقعاً ایده عالی بود متاسفانه آدما تا وقتی چیزیو دارن یا نسبت بهش کم اعتنان یا هم بالکل بی توجه! چند وقتیه که منم همچین رویه ایو پیش گرفتم ولی این رویه من جنبه دیگه ای داره بجز فهموندن دیگران سکوتم بخاطر خودمه نه بخاطر اطرافیان
در نتیجه مورد من با شما گرچه بظاهر خیلی بهم شبیهن ولی در باطن 180 درجه تفاوت دارن و بدون هیچ شباهتی بهم!!
خوب حالا جواب نوشته شما توی وبلاگ بنده: اون تغییراتی که اونجا گفتم برای وردپرس.کامه و شما بدون نیاز به ارتقاء میتونی از اون روش استفاده کنی در واقع این یه باگه که توی سیستم وردپرس.کام وجود داره و شما میتونی از طریق این باگ بدون نیاز به ارتقاء css وبلاگو بنابر میل خودت تغییر بدی اگه همه مراحلیو که توی وبلاگ گفتم مو به مو دنبال کنی و انجام بدی 100% عملیه و جواب میده
سپتامبر 30, 2006 در t 9:43 ب.ظ
salam avalan ta 1000sal dige ke sahle ta 1melyard sal dige zabane farsi pa barjast
dovoman chera in ghadr ziyadevaght nashtam hamsho bokhonnam mikhasti kam va kholase benevisi ke ta tahesho bekhonam
سپتامبر 30, 2006 در t 9:47 ب.ظ
به نام خدا
سلام
خاطره جالبي بود.
دست شما درد نكنه
طاعاتتون هم قبول باشه.
التماس دعا
اکتبر 1, 2006 در t 9:25 ق.ظ
سلام
خیلی جالب بود
امیدوارم که همیشه موفق باشی وبه چیز های خوبی که می خواهی برسی
اکتبر 1, 2006 در t 10:48 ق.ظ
سلام
نمیدونم چرا یاد گاندی افتادم
شاد باشین
>
نوامبر 3, 2006 در t 10:05 ب.ظ
سلام
وبلاگ جالبي داريد
واقعا اگه هممون به مطلبي كه اشاره كرديد عمل كنيم زندگي مون ديگه هيچي كم نخواهد داشت :تلاش براي رسيدن به هدف
—————————————————————
خوشحال ميشم اگه به وبلاگ من هم سر بزنيد
آوریل 7, 2008 در t 9:37 ق.ظ
سلام
امیدوارم همیشه با همین اراده قوی بر مشکلاتتون فائق بشین.
به من سری بزنین.
ممنون.