کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ی ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت هستی. با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. به همین دلیل کلاغ خود را دوست نداشت و بودنش را.
از کائنات گله داشت و فکر می کرد در دایره قسمت، نازیبایی ها تنها سهم اوست و در نظام هستی عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود.
کلاغ غمگینانه گفت: «کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند».
خدا گفت: «صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را نمی شنود، در حالی که فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم بخوان، فرشته ها منتظرند». و کلاغ هیچ نگفت.
خدا گفت: «بخوان! این منم که دوستت دارم، سیاهیت را و خواندنت را».
و کلاغ خواند و این بار عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.
اینها اینجا قرار دادم تا دیگران هم ازش رو ببرند و گرنه منو نوشتن
جولای 3, 2007 در t 4:34 ب.ظ
سلام
مطلب جالبی بود
راستی لینکی که گذاشته بودین همون لین مودم رفتم
اون صفحه ای که با جمله گاندی شروع میشه چرا اخرش نصفه است ؟
جولای 9, 2007 در t 5:46 ب.ظ
به نام او
سلام بر جناب نوری
متن جالبی بود
در مورد پست قبلیتون باید بگم برای منم یه چنین اتفاقی تو دانشگاه افتاده بود …البته به شوخی یکی از استادامون وقتی من کلاس نبودم گفته بود میدونین چرا کلاس آرومه ؟!! بعد به جای خالیه من نگاه کرده بود و گفته بود نیستنشون !!!
بر و بچ هم ما رو مطلع ساختند منم از جلسه بعد سکوت پیشه کردم و استاد فهمید به گوشم رسیده کلی عذرخواهی کرد – خدا منو ببخشه من چقدر استادام رو اذیت کردم
التماس دعا
نوامبر 28, 2007 در t 2:53 ب.ظ
سلام
من همیشه کلاغها رو دوست داشتم و دارم
اونقدر ها هم زشت نیستن