<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>نوشته های من برای آیندگان </title>
	<atom:link href="http://noori.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://noori.wordpress.com</link>
	<description>Just another WordPress.com weblog</description>
	<lastBuildDate>Tue, 03 Jul 2007 10:27:48 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='noori.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>نوشته های من برای آیندگان </title>
		<link>http://noori.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://noori.wordpress.com/osd.xml" title="نوشته های من برای آیندگان " />
	<atom:link rel='hub' href='http://noori.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://noori.wordpress.com/2007/07/03/7/</link>
		<comments>http://noori.wordpress.com/2007/07/03/7/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 03 Jul 2007 10:08:37 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noori</dc:creator>
		
		<guid isPermaLink="false">http://noori.wordpress.com/2007/07/03/7/</guid>
		<description><![CDATA[کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ی ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت هستی. با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. به همین دلیل کلاغ خود را دوست نداشت و بودنش را. از کائنات گله داشت و فکر می [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=noori.wordpress.com&amp;blog=434325&amp;post=7&amp;subd=noori&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><font face="Tahoma"></p>
<p align="right" dir="rtl">
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ی ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت هستی. با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست. به همین دلیل کلاغ خود را دوست نداشت و بودنش را.<br />
از کائنات گله داشت و فکر می کرد در دایره قسمت، نازیبایی ها تنها سهم اوست و در نظام هستی عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود.<br />
کلاغ غمگینانه گفت: «کاش خداوند این لکه سیاه را از هستی می زدود و بالهایش را می بست تا دیگر آواز نخواند».<br />
خدا گفت: «صدایت ترنمی است که هر گوشی آن را نمی شنود، در حالی که فرشته ها با صدای تو به وجد می آیند. سیاه کوچکم بخوان، فرشته ها منتظرند».  و کلاغ هیچ نگفت.<br />
خدا گفت: «بخوان! این منم که دوستت دارم، سیاهیت را و خواندنت را».<br />
و کلاغ خواند و این بار عاشقانه ترین آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.</p>
<p>اینها اینجا قرار دادم تا دیگران هم ازش رو ببرند و گرنه منو نوشتن <img src='http://s1.wp.com/wp-includes/images/smilies/icon_wink.gif' alt=';)' class='wp-smiley' /> </p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/noori.wordpress.com/7/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/noori.wordpress.com/7/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/noori.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/noori.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/noori.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/noori.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/noori.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/noori.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/noori.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/noori.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/noori.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/noori.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/noori.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/noori.wordpress.com/7/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/noori.wordpress.com/7/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/noori.wordpress.com/7/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=noori.wordpress.com&amp;blog=434325&amp;post=7&amp;subd=noori&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noori.wordpress.com/2007/07/03/7/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/0b1391ca73e4496a2a5ce9fc88a70410?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">noori</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>خاطره ای از دوران دبیرستان</title>
		<link>http://noori.wordpress.com/2006/09/30/6/</link>
		<comments>http://noori.wordpress.com/2006/09/30/6/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 30 Sep 2006 16:49:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noori</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noori.wordpress.com/2006/09/30/6/</guid>
		<description><![CDATA[این داستان مربوط است به سالها پيش وقتی که من، سال سوم یا دوم دبيرستان بودم. من از بچه گي سوال زياد ميپرسيدم و عادت به پرسش بي جا و بي موقع و نامربوط، و بيش از حد داشتم. و اين عادت پسنديده همیشه با من بود تا اينکه رسيديم به بخش اول این خاطره [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=noori.wordpress.com&amp;blog=434325&amp;post=6&amp;subd=noori&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><font face="Tahoma"></p>
<p align="right" dir="rtl">
این داستان مربوط است به<br />
سالها پيش وقتی که من،<br />
سال سوم یا دوم دبيرستان بودم.<br />
من از بچه گي سوال زياد ميپرسيدم<br />
و عادت به پرسش بي جا و بي موقع و نامربوط، و بيش از حد داشتم.<br />
و اين عادت پسنديده همیشه با من بود<br />
تا اينکه رسيديم به بخش اول این خاطره یعنی وقتی که من سال دوم یا سوم دبیرستان<br />
بودم.<br />
که مانند گذشته سوالات نپرسيده فراوراني داشتم<br />
که مرتب و بدون رعايت مکان و زمان مناسب (البته از ديد سايرين)،<br />
اونها رو مطرح ميکردم. تا اينکه يه روز<br />
معلم فيزيک که خيلي با هم رفيق شده بوديم<br />
از دست من شاکي شد<br />
بد جوري شاکي شد<br />
و از من خواست که ديگه سوالي نپرسم<br />
بهم بر خورد<br />
خيلي ناراحت شدم.<br />
با خودم به فکر فرو رفتم چرا سوالات من بایدد بی جواب بمونه؟<br />
چرا من هم باید مثل سایرین ساکت بنشینم و فقط ببینم چی گفته میشه؟<br />
نه من اینکاره نبودم من میپرسیدم تا به جواب برسم.<br />
فرداي اون روز مثل هميشهصبح اول وقت از خونه زدم بیرون،<br />
من محیط مدرسه رو خیلی دوست داشتم برای همین همیشه یه ساعت زودتر وارد حیاط میشدم.<br />
وارد دبيرستان شدم<br />
از اونجايي که من دچار بيماري بيش فعالي بودم.<br />
تقرببا نود درصد بچه ها منو ميشناختن.<br />
و با من يه سلام و عليکي داشتن.<br />
يکي يکي ميومدن جلو سلام ميکردن ودست ميدادن<br />
منم بهشون دست ميدادم و در جواب فقط سري ميتکاندم.<br />
اوايل اين رفتار من چندان جلب توجه نکرد.<br />
فکر کردن بازم دارم یه بازی در میارم، ومیخوام بذارمشون سر کار.<br />
زنگ به صدا در آمد و همه به صف ایستادیم.<br />
بعد از ربع ساعت مراسم صبحگاه به پایان رسید و ما یکی یکی وارد کلاسهامون شدیم.<br />
معمولا معلمها هم یک ربع بعد وارد میومدن تو این یه ربع همهمه زیادی ایجاد میشد.<br />
ولی اینبار تقریبا سکوتی بر فضای کلاس حاکم بود.<br />
یه چیزی غیر عادی به نظر میرسید.<br />
معمولا منشا همه سروصداها یه جورایی من بودم.<br />
یه موضوع ایجاد میکردم و بچه ها رو وادار میکردم که نظر بدن.و به این ترتیب بحث<br />
شروع میشد.<br />
ولی اینبار موضوعی نبود که بچه ها وارد بحث بشن.<br />
چند دقیقه گذشت کم کم بچه ها متوجه غیر عادی بودن جو شدن، و یه جورایی به من مشکوک<br />
شدن.<br />
سعی میکردن با من صحبت کنند، ولی جوابهای من تنها ایما اشاره بود همین.<br />
کسی نتونست منو به حرف بیاره و با خودشون گفتند آره بازم یه برنامه جدید داره که<br />
بالاخره رو میکنه.<br />
معلم وارد کلاس شد ساعت اول شیمی داشتیم.<br />
معلم شروع به درس دادن کرد. هر از چندگاهی منتظر بود تا ببینه من چی میگم یا<br />
چی میپرسم ولی من فقط زل زده بودم به تخته و نگاه میکردم<br />
مثل بچه های دیگه، مثل گوسفندهایی که دنبال همدیگر رو میگیرن و بی هدف به هر جایی<br />
میرن.<br />
(این خبر رو تو پرانتز بهتون بگم جالبه، چند وقت پیش تو یکی ازمناطق ترکیه چوپانی<br />
مشغول چراندن گوسفنداش بود که ناگهان یکی از گوسفندان از دور خرس میبینه بعد هم از<br />
ترس نمیدونسته چیکار کنه پا به فرار میذاره،بی هدف فرار میکنه و به سمت یه پرتگاه<br />
میره که ارتفاع اون تقریبا چهارصد متر بود، بعد هم سقوط آزاد گوسفندهای دیگه هم طبق<br />
عادت شروع میکنند به دویدن به دنبال اون اولیه و یکی یکی سقوط آزاد رو تجربه میکنند<br />
واز ارتفاع چهارصد متری میپرند و&#8230;)<br />
بر گردیم سر خاطره ام، بعد از چند دقیقه معلم متوجه مشکوک بودن من شد، برای اینکه<br />
مطمئن بشه سعی کرد با من احوال پرسی کنه تا ببینه من چه جوابی میدم و بعدش بگه چرا<br />
امروز گرفته ای.<br />
ولی که همه چیز برام روشن بود و همه چیز رو براحتی قبل از وقوعش حدس میزدم، جوابی<br />
ندادم.<br />
معلم بیشتر مشکوک شد و من رو برد پای تخته و شروع به سوال پرسیدن کرد تا لااقل<br />
بخاطر اینکه نمره صفر نگیرم حرفی بزنم.<br />
ولی من حیله جدیدی اندیشیدم و جوابها رو مینوشتم.هر سوالی رو کتبی جواب میدادم.<br />
زنگ تفریح شد، به سرعت همه جمعیت چند صد نفری دبیرستان متوجه ماجرا شدند.<br />
و برای اینکه از نزدیک ببینند چه خبره به هر روشی که بود از من سوالی میپرسیدن یا<br />
حال و احوال میکردند تا من حرفی بزنم.<br />
خوب من هم جواب همه را با اشاره و یا بصورت نوشتاری میدادم.<br />
زنگ بعدی با معلم بعدی همین طور برخورد کردم.<br />
به هر حال روز اول گذشت همه میگفتند که این یه کاسه ای زیر نیم کاسه داره، فردا<br />
خودش درست میشه.<br />
فردای اون روز شد، ولی اینبار همه نگاه ها و حواسها به من متوجه بود.<br />
همه میخواستن بدوننن آیا این بازی همچنان ادامه داره یا نه.<br />
ولی این قضیه اگر چه از نظر سایرین فقط یه بازی بود ولی از نظر من خیلی جدی بود.<br />
ساعت اول و دوم فیزیک داشتیم، معلم فیزیک یه چیزایی شنیده بود،<br />
اما باور نکرده بود من بتونم دست از سوال کردن بردارم.<br />
اول سعی کرد نسبت به من بی توجهی کنه و بگه از نظر من اتفاق خاصی نیافتاده.<br />
ولی کم کم فهمید که این تو بمیری از اون تو بیمیریا نیست.<br />
اینبار قضیه جدیه، متوجه شد که جو کلاس بهم خورده.<br />
فهمیده بود که بدون من کلاسش هیچ صفایی نداره،<br />
و بیشتر شبیه مجموعه ای از احشام مشغول چرا هست تا یک کلاس فیزیک.<br />
سعی کرد با من شوخی کنه تا شاید صدام در بیاد ولی من اراده محکمی داشتم(و البته<br />
دارم)<br />
و به این راحتیا دست بردار نبودم.<br />
لام تا کام صحبت نمیکردم. با شوخی از من خواست صحبت کنم حرفی بزنم و سوالی بپرسم<br />
ولی<br />
من یکی به این راحتیا دست بردار نبودم.<br />
بالاخره اون روز هم گذشت و فردای دیگری اومد.<br />
من همون حسن سابق بودم و تغییری در موضع خودم ندادم.<br />
بالاخره صداش به دفتر هم رسید اول ناظم و بعدمدیر از من خواهش کردند که یه چیزی بگم<br />
.<br />
اما من به این سادگی کوتاه بیا نبودم.<br />
نهایتا مشاور مدرسه که سعی میکرد خودشو برخلاف واقعیت آدم مهربون و خوش اخلاقی نشون<br />
بده<br />
و مثلا تظاهر میکرد که بچه ها رو خیلی درک میکنه و با همه یه جورایی رفیقه<br />
با من صحبت کرد ساعغتها بحث کرد و من جوابشو کتبی دادم.<br />
هر تکنیک روانشناسی بلد بود به کار برد، ولی در من اثری نداشت.<br />
یک هفته گذشت و من رویه ای رو که در پیش گرفته بودم ادامه دادم.<br />
و بعد از یک هفته به میل خودم و با پایان یافتن<br />
یک هفته مهلتی که در ذهنم در نظر گرفته بودم سکوتم رو شکستم.<br />
ظرف دویا سه روز تلافی این یک هفته رو در آوردم<br />
از اون به بعد کسی به سوال پرسیدن من گیر نمیداد.<br />
همه به دقت به سوالام گوش میدادند و به دقت هم جواب میگرفتم.<br />
بالاخره فهمیده بودن که همه صفای کلاسشان به وجود همچون منی میباشد.<br />
و این درجواب دوستی است که قبلا گفته بود که من ضعیفم(البته ضعف جسمی شاید ولی&#8230;)<br />
 این نوعی مبارزه مسالمت آمیز برای اثبات حقانیت خودم<br />
بود</p>
<p align="right" dir="rtl">اینها را نوشتم اگر هزاران سال دیگر که هنوز زبان فارسی پا برجا بود آیندگان بدانند که ما  برای رسیدن به اهدافمان چه کار میکردیم.</p>
<p></font></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/noori.wordpress.com/6/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/noori.wordpress.com/6/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/noori.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/noori.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/noori.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/noori.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/noori.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/noori.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/noori.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/noori.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/noori.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/noori.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/noori.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/noori.wordpress.com/6/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/noori.wordpress.com/6/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/noori.wordpress.com/6/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=noori.wordpress.com&amp;blog=434325&amp;post=6&amp;subd=noori&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noori.wordpress.com/2006/09/30/6/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/0b1391ca73e4496a2a5ce9fc88a70410?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">noori</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>به نام خداوند جان و خرد***کزین برتر اندیشه برنگذرد</title>
		<link>http://noori.wordpress.com/2006/09/25/%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%b1%d8%af%da%a9%d8%b2%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87/</link>
		<comments>http://noori.wordpress.com/2006/09/25/%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%b1%d8%af%da%a9%d8%b2%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 25 Sep 2006 18:28:28 +0000</pubDate>
		<dc:creator>noori</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://noori.wordpress.com/2006/09/25/%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%b1%d8%af%da%a9%d8%b2%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87-/</guid>
		<description><![CDATA[خاطرات هر شخص جزو اسرار او به شمار میرود، شاید خیلی از شما برای خود دفتر خاطرات شخصی داشته باشید و در آن خاطرات خوب و بد خود را ثبت میکنید. خاطراتی که با هر بار خواندن آنها، تمام تصاویر گذشته مقابل چشم شما نمایان میشوند. اما ممکن است خیلی از این خاطرات فرض کنید [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=noori.wordpress.com&amp;blog=434325&amp;post=3&amp;subd=noori&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p align="right" dir="rtl"><font size="3" face="Tahoma">خاطرات هر شخص جزو اسرار او به شمار میرود،</font></p>
<p align="right" dir="rtl"><font size="3" face="Tahoma">شاید خیلی از شما برای خود دفتر خاطرات شخصی داشته باشید</font></p>
<p align="right" dir="rtl"><font size="3" face="Tahoma">و در آن خاطرات خوب و بد خود را ثبت میکنید.</font></p>
<p align="right" dir="rtl"><font size="3" face="Tahoma">خاطراتی که با هر بار خواندن آنها،</font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma">تمام تصاویر گذشته مقابل چشم شما نمایان میشوند.</font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma">اما ممکن است خیلی از این خاطرات</font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma">فرض کنید مردم تمام جهان بتوانن</font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma">خاطرات شما را بخوانند ودرباره آن نظر بدهند</font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">و صحبت کنند، واز خواندن آن لذت ببرند</font></font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">ممکن است برخی اتفاقت برای آنها</font></font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">نیز رخ داده باشد، و با شما در میان بگذارند.</font></font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">خاطرات برای همیشه در محیط وب و اینترنت باقی میمانند.</font></font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">تصور کنید صد سال بعد جوانی مانند خودمان به وبلاگ شما سر بزند</font></font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">مطالب شما را بخواند، نظرات دیگران را ببیند.</font></font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">و حتی خودش نظری بدهد.</font></font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">با نوشتن این مطالب ما تاریخ را خواهیم ساخت</font></font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">آیندگان با خواندن این مطالب خواهند فهمید</font></font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">که در زمان ما چه میگذشته، و ما چگونه میزیستیم،</font></font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">و چگونه میاندیشیدیم، و چگونه با مسائل اطرافمان برخورد میکردیم</font></font></p>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">اینها را مینویسم تا میراثی باشد برای آیندگان.</font></font></p>
<p><strong>
<p align="right"><font size="3" face="Tahoma"><font size="3" face="Tahoma">دستنوشته های من برای آیندگان</font></font></p>
<p></strong></p>
<br /><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/noori.wordpress.com/3/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/noori.wordpress.com/3/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/noori.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/noori.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/noori.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/noori.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/noori.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/noori.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/noori.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/noori.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/noori.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/noori.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/noori.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/noori.wordpress.com/3/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/noori.wordpress.com/3/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/noori.wordpress.com/3/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=noori.wordpress.com&amp;blog=434325&amp;post=3&amp;subd=noori&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://noori.wordpress.com/2006/09/25/%d8%a8%d9%87-%d9%86%d8%a7%d9%85-%d8%ae%d8%af%d8%a7%d9%88%d9%86%d8%af-%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d9%88-%d8%ae%d8%b1%d8%af%da%a9%d8%b2%db%8c%d9%86-%d8%a8%d8%b1%d8%aa%d8%b1-%d8%a7%d9%86%d8%af%db%8c%d8%b4%d9%87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>9</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/0b1391ca73e4496a2a5ce9fc88a70410?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">noori</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
